خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۲۶۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا دل مجروح من عاشق زار تو شدهیچ ندیدیم و عمر در سر کار تو شد
۲
لعل تو روزی مرا وعدهٔ وصلی بدادفکرم ازان روز باز روز شمار تو شد
۳
زنده بود عاشقی، کز هوس روی توبر سر کوی تو مرد، خاک دیار تو شد
۴
صبح چو حسن تو کرد روی به باغ آفتابمشغله از ره براند، مشعلهدار تو شد
صفحهٔ ۱ از ۳