شعر را زندگی کن
خلوتی با اوحدی مراغه‌ای

غزل شمارهٔ ۲۶۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
به من از دولت وصل تو مقرر می‌شدکارم از لعل گهربار تو چون زر می‌شد
۲
دوش گفتم: بتوان دید به خوابت، لیکنبا فراق تو کرا خواب میسر می‌شد؟
۳
بارها شمع بکشتم که نشینم تاریکخانه دیگر ز خیال تو منور می‌شد
۴
عقل دل را ز تمنای تو سعیی می‌کردعشق می‌آمد و او نیز مسخر می‌شد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth