خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۲۷۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زین بیش نباید خفت، ای یار که دزد آمدرخت خود ازین منزل بردار، که دزد آمد
۲
دزدست و شب تیره، چشم همگان خیرهگفتیم: مشوطیره، زنهار، که دزد آمد
۳
این دزد عسس جامه، در گرمی هنگامهمیدزدد و میگوید: هشدار، که دزد آمد
۴
دزدان جهان گشته، در خرقه نهان گشتهتا نیک بنشناسد عیار، که دزد آمد
صفحهٔ ۱ از ۲