خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۲۷۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سرم در عهد ترسایی شبی مهمان عشق آمددلم با راهب دیرش جرس جنبان عشق آمد
۲
به زنّاری میان بستم که هرگز باز نگشایمکه دست من درین میثاق در پیمان عشق آمد
۳
دلم شهری به سامان بود و در وی عقل را شاهیچو شاه عقل بیرون شد درو سلطان عشق آمد
۴
ازان گاهی که کرد آن مه نگاهی در وجود منتن من سر به سر دل شد، دل من جان عشق آمد
صفحهٔ ۱ از ۳