خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۲۷۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر که او عاشق آن روی بود صبر نداندعاشق خویشتنست آنکه ازو صبر تواند
۲
گر ببینند رخ و قد ترا بید گل، ای بتگل خجالت برد و بید عرقها بچکاند
۳
بیم آنست که: یاد لب شیرین تو روزیهمچو فرهاد به صحرا و به کوهم بدواند
۴
شربت وصل تو هرکس بچشیدند ولیکنسر آن نیست که یک قطره بما نیز چشاند
صفحهٔ ۱ از ۳