خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۳۱۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
جماعتی که مرا توبه کار میخوانندز عشق توبه بکردم، بگوی: تا دانند
۲
به بند عشق چو شد پای تا سرم بستهبه پند عقلم ازین کار منع نتوانند
۳
ولایتیست دل و عشق آن صنم سلطاندر آن ولایت باقی گدای سلطانند
۴
مکونات جهان را تو قطرها پندارکه آب خویش به دریای عشق میرانند
صفحهٔ ۱ از ۲