خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۳۵۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفتی: ز عشق بازی کاری نمیگشایدتدبیر ما چه باشد؟ کار آن چنان که باید
۲
از بند اگر کسی را کاری گشاد روزیباری ز بند خوبان ما را نمیگشاید
۳
او شاه و ما غلامان، بر وی که عیب گیرد؟گر مهر ما نورزد، یا عهد ما نپاید
۴
زان لب طمع نباید کردن به جز سلامیما را که جز دعایی از دست برنیاید
صفحهٔ ۱ از ۳