خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۳۶۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سر زلف خود بگیری همه پیچ و خم برآیددل ریش من بکاوی همه درد و غم برآید
۲
تو ازآن سخن که گویی و از آن میان که داریبه میان خوب رویان سخن از عدم برآید
۳
چو جهانیان به زلف تو سپردهاند خاطرسر زلف خود مشوران، که جهان بهم برآید
۴
ز غم تو در لحد من به مثابتی بگریمکه ز خاک من بروید گل سرخ و نم برآید
صفحهٔ ۱ از ۲