خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۳۷۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
باز پیوند، که دوری به نهایت برسیدچارهٔ درد دلم کن، که به غایت برسید
۲
هیچ بر من نکنی چشم عنایت از خشمتا دگر بار به گوشت چه حکایت برسید؟
۳
رحمتی کن، که ز هجران تو حال دل منقصهای شد، که به هر شهر و ولایت برسید
۴
جان همی دادم اگر زانکه خیال تو نه زودیاد میداد دل من که عنایت برسید
صفحهٔ ۱ از ۲