شعر را زندگی کن
خلوتی با اوحدی مراغه‌ای

غزل شمارهٔ ۴۰۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
شهر بگرفت آن کمان ابرو به بالای چو تیرخسروان را جای تشویشست ازان اقلیم گیر
۲
بردمش پیش امیری، تا بخواهم داد ازوچون بدید او را، ز من آشفته دل‌تر شد امیر
۳
هر دبیری را که فرمایم نبشتن نامه‌ایپیش او جز شرح حال خویش ننویسد دبیر
۴
آن تن همچون خمیر سیم و آن موی درازکرد باریکم چو مویی کش برآرند از خمیر
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth