خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۴۰۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
صنما، بیتو مرا کار به جان آمده گیردلم از درد فراقت به فغان آمده گیر
۲
دل شوریده ز هجر تو به جان میآیدجان سرگشته ز هجرت به دهان آمده گیر
۳
زان زنخدان چو سیب تو بده یک بوسهوآنگه از باغ تو سیبی به زیان آمده گیر
۴
خلق گویند که حال تو بر دوست بگویحال خود گفته و بر دوست گران آمده گیر
صفحهٔ ۱ از ۲