خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۴۰۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن سست عهد سخت کمان اوفتاد بازگفتم که: عاشقم، به گمان اوفتاد باز
۲
گفتم: ز پرده روی نماید، نمود، لیکاندر درون پردهٔ جان اوفتاد باز
۳
چون بوسه خواهمش به زبان، قصد سر کندسر در بلا ز دست زبان اوفتاد باز
۴
خالی نمیشود دلم از درد ساعتیدل در غمش ببین به چه سان اوفتاد باز؟
صفحهٔ ۱ از ۳