خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۴۲۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چنین که بسته شدم باز من به زلف چو بندشخلاص من متصور کجا شود ز کمندش؟
۲
به رنگ چهرهٔ او گر نگه کند گل سوریز شرم سرخ برآید، ز خوی گلاب برندش
۳
چه آب در دهن آید نبات را ز لب او؟اگر به کام رسد ذوق آن لبان چو قندش
۴
ز بهر چشم بدانش به نیک خواه بگویمکه بامداد بخوری کن ز عود و سپندش
صفحهٔ ۱ از ۲