خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۴۲۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
درین همسایه شمعی هست و جمعی عاشق از دورشکه ما صد بار گم گشتیم همچون سایه در نورش
۲
وجود بیدلان پست از سواد چین زلف اوروان عاشقان مست از فریب چشم مخمورش
۳
به ایامی نمیشاید ز بامی روی او دیدنخنک چشمی که میبیند دمادم روی منظورش!
۴
بهشتی را که میگویند باور میکنم، لیکندلم باور نمیدارد کزو بهتر بود حورش
صفحهٔ ۱ از ۳