خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۴۹۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز عشقت روز اول من به شهر اندر ندی کردمبه آخر چون در افتادم سر خود را فدی کردم
۲
به خاکم چون رسی، شاید زمانی گر فرود آییکه خانی بر سر راهت ز خون دل بنی کردم
۳
به خون من علمها را چه سود اکنون به پا کردن؟چو از خاک سر کویت تن خود را ردی کردم
۴
اگر بر جان شیرینم فرستی رحمتی، شایدکه اندر راه جان بازی به فرهاد اقتدی کردم
صفحهٔ ۱ از ۳