خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۵۰۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن تخم، که در باغ وفا کاشته بودمشد خار دلم، گر چه گل انگاشته بودم
۲
خون جگرم خورد و بلای دل من شدیاری که به خون جگرش داشته بودم
۳
پنداشتم آن یار به جز مهر نورزداو خود به جز آنست که پنداشته بودم
۴
گستاخ منش کردهام، اکنون چه توان کرد؟من بدروم آن تخم که خود کاشته بودم
صفحهٔ ۱ از ۲