خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۵۰۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من دلداده از آنروز که دیدار تو دیدمدر تو پیوستم و از هر چه مرا بود بریدم
۲
بیخبر بودم و از دور کمان مهرهٔ مهرتناگهان بر دلم افتاد و چو مرغان بتپیدم
۳
سر انگشت نگارین تو آسوده دلم راآنچنان برد، که انگشت تحیر بگزیدم
۴
منزوی بودم و با خود، که ز ناگاه خیالتدر ضمیر آمد و بیخود به سر کوچه دویدم
صفحهٔ ۱ از ۲