خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۵۱۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
همه کامیم برآید، چو در آیی ز درمکه مرید توام و نیست مراد دگرم
۲
بر سر من بنهد دست سعادت تاجیاگر آن ساعد و دست تو بسازد کمرم
۳
پیش دل داشته بودم ز صبوری سپریمرهمی ساز، که تیر تو گذشت از سپرم
۴
رشتهای نیست نصیحت، که ببندد پایمسوزنی نیست ملامت، که بدوزد نظرم
صفحهٔ ۱ از ۳