خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۵۱۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا میسر گشت در گرمابه وصل آن نگارمدر دل و چشم آتش و آب دوصد گرمابه دارم
۲
بر سرش تا گل بدیدم پای صبر خویشتن رادر گلی دیدم، کزان گل راه بیرون شد ندارم
۳
سنگ چون بر پای او زد بوسه رفت از دست هوشمشانه چون در زلف او زد دست برد از دل قرارم
۴
دست من چون شانه در زلفش نخواهد رفت، لیکنگر چو سنگ از پای او سرباز گیرم سنگسارم
صفحهٔ ۱ از ۴