خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۵۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل خود را به دیدار تو حاجتمند میدانمغم هجر تو بنیادم بخواهد کند، میدانم
۲
مرا گویی: سر خود گیر و پایم بستهای محکمعظیم آشفتهام، لیکن خلاص از بند میدانم
۳
لبت پوشیده برد از من دل گمراه و من هرگزحدیث او نمیگویم بکس، هر چند میدانم
۴
شبم یک بوسه فرمودی که: خواهم داد، لیکن منبه بوسی زان دهن مشکل شوم خرسند، میدانم
صفحهٔ ۱ از ۲