خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۵۹۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از عشق دوری چون کنم؟ کین عشق مستوری شکنبا شیر شد در حلق دل، با جان برون آید ز تن
۲
ترک کله داری، شبی، کرد این،مپرسیدم، که شدسر سویدای دلم سودای آن ترک ختن
۳
در دل نهادم مهر او و آن دل روان دادم بدوزیرا که گر در جان نهم، جانم نگنجد در بدن
۴
زان چهره چون یاد آورم،در گور، بعد از سالهااشکم برویاند علف، آهم بسوزاند کفن
صفحهٔ ۱ از ۴