خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۶۰۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دلها بربودند و برفتند سوارانما پای به گل در شده زین اشک چو باران
۲
او رفت، که روزی دو سه را باز پس آیدما دیده به راه و همه شب روز شماران
۳
بر کشتنم ار شاه سواری بفرستدبا شاه بگویید که: کشتند سواران
۴
اندیشهٔ باران نکند غرقهٔ دریاای دیدهٔ خونریز، میندیش و بباران
صفحهٔ ۱ از ۳