خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۶۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چو دل نمیدهد از کوی دوست برگشتنضرورتست در آن آستان به سر گشتن
۲
من از برای چنان آفتاب رخساریچو سایه عار ندارم ز دربدر گشتن
۳
چون در میان نتوان کرد دست با شیرینضرورتست چو فرهاد در کمر گشتن
۴
اگر چه شد سخن عشق من به گیتی فاشبدین سخن نتوانم ز دوست بر گشتن
صفحهٔ ۱ از ۳