شعر را زندگی کن
خلوتی با اوحدی مراغه‌ای

غزل شمارهٔ ۶۲۳

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
مشنو که: از کوی تو من هرگز به در دانم شدنیا خود به جور از پیش تو جایی دگر دانم شدن
۲
زان رخ چراغی پیش دار امشب، که بر من از غمتشب نیک تاریکست با نور قمر دانم شدن
۳
چون خواهم از زلفت کمر گویی که: داغی بس تراداغ غلامی بر جبین چون بی‌کمر دانم شدن
۴
وقتی که من در پای تو چون گوی سرگردان شومدست از ملامت باز کش، کانجا به سر دانم شدن؟
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth