خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۶۳۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون مرا غمناک بیند شاد گردد یار منزان سبب شادی نمیگردد به گرد کار من
۲
اشک چشمم سر دل یک یک به رخها بر نبشتگوییا با اشک بیرون میرود اسرار من
۳
رخت ازین شهرم به صحرا برد میباید که شبمردم اندر زحمتند از نالهٔ بسیار من
۴
گر نه آب چشم سیلانگیز من مانع شودهر شبی شهری بسوزد آه آتشبار من
صفحهٔ ۱ از ۲