خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۶۳۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر شب ز عشق روی تو این چشم لعبت باز مندر خون نشیند، تا کند چون روز روشن راز من
۲
از دیده گر در پیش دل سیلی نرفتی هر نفسآتش به جانم در زدی این آه برقانداز من
۳
من شرح دل پرداز خود برخی فرستم پیش تولیکن تو کمتر میکنی گوشی به دل پرداز من
۴
بالم به سنگ سر کشی بشکستی ای سیمین بدنورنه کجا خالی شدی کوی تو از پرواز من؟
صفحهٔ ۱ از ۲