شعر را زندگی کن
خلوتی با اوحدی مراغه‌ای

غزل شمارهٔ ۷۲۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
پدید نیست اسیران عشق را خانهکجاست بند؟ که صحرا گرفت دیوانه
۲
چنان ز فرقت آن آشنا بنالیدمکه خسته شد جگر آشنا و بیگانه
۳
نخست گفتمت: ای دل، به دام آن سر زلفمرو دلیر، که بیرون نمی‌بری دانه
۴
چه سنگ غصه که بر سر زنم حسودان را!گرم رسد به دو زلف تو دست چون شانه
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth