شعر را زندگی کن
خلوتی با اوحدی مراغه‌ای

غزل شمارهٔ ۸۰۰

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
هزار بار بگفتم که: به ز جان عزیزیاگر چه خون دل من هزار بار بریزی
۲
مرا سریست کزان خاک آستانه نریزماگر تو بر سرم آن خاک آستانه ببیزی
۳
شبم به وعدهٔ فردای خودنشانی و چون مندر انتظار نشینم، تو روزها بگریزی
۴
میان ما و تو کاری کجا ز پیش برآید؟که من تواضع و خدمت کنم، تو تندی و تیزی
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth