خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۸۰۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
باز آمدی، که خونم بر خاک در بریزیتوفان موج خیزم زین چشم تر بریزی
۲
هر ساعتی به شکلی، هر لحظهای بینگیدوداز دلم برآری، خون از جگر بریزی
۳
گر تشنهای به خونم، حاکم تویی،ولیکندر پای خویش ریزش،روزی اگر بریزی
۴
مانند آفتابی، کز بس شعاع خوبیچون دیده بر تو دوزم، نور از نظر بریزی
صفحهٔ ۱ از ۲