خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۸۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مرحبا، ای گل نورسته، که چون سرو روانیچشم بد دور ز رویت، که شگرفی و جوانی
۲
فکر کردم که بگویم: بچه مانی تو؟ ولیکنمتحیر نه چنانم که بدانم: بچه مانی؟
۳
دفتری باشد اگر ، شرح دهم وصف فراقتقصهٔ شوق رها کردم و خاطر نگرانی
۴
گر بر آنی که: غمت خون من خسته بریزدبنده فرمانم و خشنود به هر حکم که دانی
صفحهٔ ۱ از ۳