خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۸۵۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تبم دادی نمیپرسی که ای بیمار من چونیدلت چونست در عشق و تو با تیمار من چونی
۲
به روز روشن از هجر تو من بس تیره حالم، توشب تیره ز دست نالهای زار من چونی
۳
بکار دیگران نیکو میان بستی، شنیدم منببینم تا: چو کار افتد مرا در کار من چونی
۴
ز مهمان خیالت هر شبی صد عذر میخواهمکه با تقصیرهای دیدهٔ بیدار من چونی
صفحهٔ ۱ از ۳