خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۸۷۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دلم زخم بلا دارد ز چشم تیر بالاییکه دارد چون کمر بستی و همچون زلف لالایی
۲
بدان کان پای من باشد به دام زلف او، گر توز دستی بشنوی روزی که: زنجیریست بر پایی
۳
به اشک چشم بر گریند مردم در بلا، لیکننه هراشکی چو جیحونی، نه هر چشمی چو دریایی
۴
نخواهم یافتن یکشب مجال خلوتی با اوکه هرگز کوی دلبندان نشد خالی ز سودایی
صفحهٔ ۱ از ۳