خلوتی با اوحدی مراغهای
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲ - وله فیتقلب الاحوال
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بس که بعد از تو خزانی و بهاری باشدشام و صبح آید و لیلی و نهاری باشد
۲
دل نگهدار، که بر شاهد دنیی ننهیکین نه یاریست که او را غم یاری باشد
۳
تو بدین دولت شش روزهٔ خود غره مباشکین چنین صید به عمری دوسه بازی باشد
۴
تا به کی قصهٔ مال و زر و بستان و سرای؟سر خود گیر، که این مشغله فاری باشد
صفحهٔ ۱ از ۵