خلوتی با اوحدی مراغهای
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ - وله بردالله مضجعه
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چو دیده کرد نظر، دل دراوفتاد چو دلدر اوفتاد، فرو برد پای مرد به گل
۲
ز دل چو دیده بر نجست و تن ز هر دو به دردنه عشق باد و نه عاشق، نه دیده باد و نه دل
۳
گر از دو دیده همین دیدهام که: دل خون شدبه سالها نشوند از دلم دو دیده بحل
۴
چو دیدهٔ تو کند میل دانهٔ خالیدلت به دام بلا میکند، بکوش و مهل
صفحهٔ ۱ از ۶