خلوتی با اوحدی مراغهای
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - وله فی شکایةالزمان
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دلخسته همی باشم، زین ملک به هم رفتهخَلقی همه سرگردان، دلمرده و دَمرفته
۲
یک بنده نمییابم، هنجارِ وفا دیدهیک خواجه نمیبینم بر صَوْب کَرَم رفته
۳
بر صورت انسانند از سِبلَت و ریش، امّاچون دیو به رغم هم در «لا» و «نعم» رفته
۴
تن، صدق کجا ورزد؟ بر خالِ به خون عاشقدل راست کجا گردد؟ در زلفِ به خم رفته
صفحهٔ ۱ از ۶