خلوتی با عراقی
غزل شمارهٔ ۹۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز اشتیاق تو، جانا، دلم به جان آمدبیا، که با غم تو بر نمیتوان آمد
۲
بیا، که با لب تو ماجرا نکرده هنوزبه جای خرقه دل و دیده در میان آمد
۳
به چشم مست تو گفتم: دلم به جان آیدلب تو گفتا: اینک دلت به جان آمد
۴
بدید تا نظر از دور ناردان لبتبسا که چشم مرا آب در دهان آمد
صفحهٔ ۱ از ۲