خلوتی با عراقی
غزل شمارهٔ ۱۰۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به خرابات شدم دوش مرا بار نبودمیزدم نعره و فریاد ز من کس نشنود
۲
یا نبد هیچ کس از بادهفروشان بیداریا خود از هیچ کسی هیچ کسم در نگشود
۳
چون که یک نیم ز شب یا کم یا بیش برفترندی از غرفه برون کرد سر و رخ بنمود
۴
گفت: خیر است، درین وقت تو دیوانه شدینغز پرداختی آخر تو نگویی که چه بود؟
صفحهٔ ۱ از ۳