خلوتی با عراقی
غزل شمارهٔ ۱۳۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به دست غم گرفتارم، بیا ای یار، دستم گیربه رنج دل سزاوارم، مرا مگذار، دستم گیر
۲
یکی دل داشتم پر خون، شد آن هم از کفم بیرونچو کار از دست شد بیرون، بیا ای یار، دستم گیر
۳
ز وصلت تا جدا ماندم همیشه در عنا ماندماز آن دم کز تو واماندم شدم بیمار، دستم گیر
۴
کنون در حال من بنگر: که عاجز گشتم و مضطرمرا مگذار و خود مگذر، درین تیمار دستم گیر
صفحهٔ ۱ از ۳