خلوتی با عراقی
غزل شمارهٔ ۱۸۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شاید که به درگاه تو عمری بنشینمدر آرزوی روی تو، وانگاه ببینم
۲
دریاب که از عمر دمی بیش نمانده استبشتاب، که اندر نفس باز پسینم
۳
فریاد! که از هجر تو جانم به لب آمدهیهات! که دور از تو همه ساله چنینم
۴
دارم هوس آنکه ببینم رخ خوبتپس جان بدهم، نیست تمنی به جز اینم
صفحهٔ ۱ از ۲