خلوتی با عراقی
غزل شمارهٔ ۲۱۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رفت کار دل ز دست، اکنون تو دانجان امید اندر تو بست، اکنون تو دان
۲
دست و پایی میزدم، تا بود جانشد، دریغا! دل ز دست، اکنون تو دان
۳
شد دل بیچاره از دست وفاتزیر پای هجر پست، اکنون تو دان
۴
رفت عمری کآمدی کاری ز منچون که عمرم برنشست، اکنون تو دان
صفحهٔ ۱ از ۲