خلوتی با عراقی
غزل شمارهٔ ۲۲۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بپرس از دلم آخر، چه دل؟ که قطرهٔ خونکه بیتو زار چنان شد که: من نگویم چون؟
۲
ببین که پیش تو در خاک چون همی غلتد؟چنان که هر که ببیند برو بگرید خون
۳
بمانده بی رخ زیبای خویش دشمن کامفتاده خوار و خجل در کف زمانه زبون
۴
نه پای آنکه ز پیش زمانه بگریزدنه روی آنکه ز دست بلا شود بیرون
صفحهٔ ۱ از ۲