خلوتی با عراقی
غزل شمارهٔ ۲۲۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چو دل ز دایرهٔ عقل بی تو شد بیرونمپرس از دلم آخر که: چون شد آن مجنون؟
۲
دلم، که از سر سودا به هر دری میشدچو حلقه بین که بمانده است بر در تو کنون
۳
کسی که خاک درت دوستتر ز جان داردچگونه جای دگر باشدش قرار و سکون؟
۴
دلم، که حلقه به گوش در تو شد مفروشکه هیچ قدر ندارد بهای قطرهٔ خون
صفحهٔ ۱ از ۲