خلوتی با عراقی
غزل شمارهٔ ۲۸۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چنانم از هوس لعل شکرستانیکه میبرآیدم از غصه هر نفس جانی
۲
امید بر سر زلفش به خیره میبندمچگونه جمع کند خاطر پریشانی؟
۳
در آن دلی، که ندارم، همیشه مییابمز تیر غمزهٔ تو لحظه لحظه پیکانی
۴
بیا، که بیتو دل من خراب آباد استجهان نمیشود آباد جز به سلطانی
صفحهٔ ۱ از ۳