خلوتی با عراقی
غزل شمارهٔ ۲۹۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جداییچه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی
۲
همه شب نهادهام سر، چو سگان، بر آستانتکه رقیب در نیاید به بهانهٔ گدایی
۳
مژهها و چشم یارم به نظر چنان نمایدکه میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
۴
درِ گلسِتان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی
صفحهٔ ۱ از ۳