خلوتی با عراقی
غزل شمارهٔ ۳۰۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر از زلف پریشانت صبا بر هم زند موییبرآید زان پریشانی هزار افغان ز هر سویی
۲
به بوی زلف تو هر دم حیات تازه مییابموگرنه بیتو از عیشم نه رنگی مانْد و نه بویی
۳
به یاد سرو بالایت روان در پای تو ریزمبه بالای تو گر سروی ببینم بر لب جویی
۴
چو زلفت گر برآرم سر به سودایت، عجب نبودچه باشد با کمند شیرگیری صید آهویی؟
صفحهٔ ۱ از ۴