خلوتی با هاتف اصفهانی
غزل شمارهٔ ۴۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفتیم درد تو عشق است و دوا نتوان کرددردم از توست دوا از تو چرا نتوان کرد
۲
گر عتاب است وگر ناز کدام است آن کارکه به اغیار توان کرد و به ما نتوان کرد
۳
من گرفتم ز خدا جور تو خواهد همه کسلیک جور این همه با خلق خدا نتوان کرد
۴
فلکم از تو جدا کرد و گمان میکردمکه به شمشیر مرا از تو جدا نتوان کرد
صفحهٔ ۱ از ۲