خلوتی با هاتف اصفهانی
غزل شمارهٔ ۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دانی که دلبر با دلم چون کرد و من چون کردمشاو از جفا خون کرد و من از دیده بیرون کردمش
۲
گفتا چه شد آن دل که من از بس جفا خون کردمشگفتم که با خون جگر از دیده بیرون کردمش
۳
گفت آن بت پیمانگسل جستم ازو چون حال دلخون ویم بادا بحل کز بس جفا خون کردمش
۴
ناصح که میزد لاف عقل از حسن لیلی وش بتانیک شمه بنمودم به او عاشق نه مجنون کردمش
صفحهٔ ۱ از ۲