خلوتی با هاتف اصفهانی
غزل شمارهٔ ۷۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنیکه اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی
۲
تو شهی و کشور جان تو را تو مهی و جان جهان تو راز ره کرم چه زیان تو را که نظر به حال گدا کنی
۳
ز تو گر تفقد و گر ستم بوَد آن عنایت و این کرَمهمه از تو خوش بوَد ای صنم چه جفا کنی چه وفا کنی
۴
همهجا کشی می لالهگون ز ایاغ مدعیانِ دونشکنی پیالهٔ ما که خون به دل شکستهٔ ما کنی
صفحهٔ ۱ از ۲