خلوتی با هاتف اصفهانی
غزل شمارهٔ ۸۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
روز و شب خون جگر میخورم از درد جداییناگوار است به من زندگی ، ای مرگ کجایی
۲
چون به پایان نرسد محنت هجر از شب وصلمکاش از مرگ به پایان رسدم روز جدایی
۳
چارهٔ درد جدایی تویی ای مرگ چه باشداگر از کار فرو بستهٔ من عقده گشایی
۴
هر شبم وعده دهی کایم و من در سر راهتتا سحر چشم به ره مانم و دانم که نیایی
صفحهٔ ۱ از ۲