خلوتی با هاتف اصفهانی
غزل شمارهٔ ۸۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من پس از عزّت و حرمت ، شدم ار خوارِ کَسی،کار دل بود که با دل نفتد کار کسی
۲
دین و دنیا و دل و جان همه دادم چه کنموای بر حال کسی کوست گرفتار کسی
۳
ناامید است ز درمان دو بیمار طبیبچشم بیمار کسی و دل بیمار کسی
۴
آخر کار فروشند به هیچش این استسود آن کس که به جان است خریدار کسی
صفحهٔ ۱ از ۲